#حصار_تنهایی_من_پارت_493
دکمه رو فشار داد و با تعجب گفت: کيان براي چي اين موقع روز اومده خونه؟
درو باز کرد و گفت: براي چي الان اومدي خونه؟
صداي پسري از تو حياط گفت: براي اومدن به خونه ی خودم بايد کسب اجازه کنم؟!
- نه،خوش اومدي!
با لبخند اومد تو. تا منو ديد لبخندش محو شد.
بلند شدم و گفتم: سلام!
سري تکون داد و گفت: سلام!
رفت به آشپزخونه و گفت: مامان قرصاتو آوردم... خواهشا بخور که ديگه راهي بيمارستان نشي!
مامانشم رفت به آشپزخونه و گفت: دست گلت درد نکنه!
- اين کيه؟
- بنده خدا! بهم کمک خريد خريدامو بيارم خونه.
مثلا داشتن پچ پچ مي کردن که من نشنوم!
پسره گفت: بنده خداست که باشه! بايد مي آورديش خونه؟!
romangram.com | @romangram_com