#حصار_تنهایی_من_پارت_491
گفت: دستت درد نکنه. بده خودم مي برمشون آشپزخونه.
- من که تا اينجا آوردم، بقيش که ديگه راهي نيست؟
گذاشتم روي ميز آشپزخونه.
گفت: قربون محبتت... خب حالا چي مي خوري؟
- همون يه ليوان آبي که گفتيد ديگه؟
خنديد و گفت: گفتم آب ولي قرار نيست آب بهت بدم که؟ صبر کن الان چاي خوشمزه بهت مي دم.
- ممنون!
سماورو زد به برق. يکي از صندلي ها رو کشيدم عقب و نشستم.
گفت: بچه همين جايي؟
-آره!
پلاستيک ها رو برداشت و گفت: کجاي تجريش مي شيني؟
تجريش؟من تجريش چيکار مي کنم؟
گفت: دختر خانم!
romangram.com | @romangram_com