#حصار_تنهایی_من_پارت_490


اما من واينستادم و فقط راه مي رفتم. مقصدم معلوم نبود؛ فقط مي خواستم برم. ديگه پاهام درد گرفت. گشنم شده بود. هيچ پولي هم با خودم نياوردم. يعني نداشتم که بخوام بيارم! چشمم افتاد به يه پارک. رفتم روي يکي از نيمکت ها نشستم و به بچه ها که مشغول بازي بودن و با حسرت به آدمايي که مي اومدن و مي رفتن نگاه مي کردم. خوش به حالشون! حتما خونه زندگي دارن، نه مثل من آواره ی کوچه و خيابون... کمي که حالم بهتر شد، دوباره راه افتادم... چقدر من احمقم؟ چرا هيچ پولي با خودم نياوردم؟ چه جوري برگردم شهرمون؟ همين جور که با سر پايين راه مي رفتم، يکي خانم گفت:

- ببخشيد دختر خانم؟

برگشتم ديدم يه پيرزن، چند تا پلاستيک روي زمين گذاشته.

گفت: عزيزم کمکم مي کني اينا رو تا خونه ببرم؟

با لبخند گفتم: آره!

با خوشحالي گفت: دستت درد نکنه! ايشاا... هرچي از خدا بخواي بهت بده.خير ببيني مادر!

با دعاش آروم شدم. چقدر محتاج اين دعاها بودم! همه ی پلاستيک ها رو برداشتم و پشت سرش راه افتادم. اون حرف مي زند و منم با لبخند گوش مي دادم. از جووناي زمان خودش مي گفت و جووناي امروز که به کسي محل نمي ذارن. وقتي دم خونه رسيديم، کليدو انداخت تو در و گفت:

- بفرما مادر بيا تو!

- ممنون مادر، بايد برم.

- چرا تعارف مي کني؟! بيا تو حداقل يه ليوان آب بخور!

آب مي خوام چيکار؟! دارم از گشنگي تلف مي شم! حالا برم تو، شايد يه لقمه نونم گيرم اومد.

گفتم : پس شما اول بفرماييد!

با لبخند رفت تو، منم با پلاستيک پشت سرش رفتم. حياط با صفايي داشت. از پله ها رفت بالا. منم کفشمو درآوردم، رفتم تو.

romangram.com | @romangram_com