#حصار_تنهایی_من_پارت_482
خنديد و گفت: پس زمستون قيافت ديدني مي شه!
چشم غره اي نگاش کردم که گفت:
- اگه گفتي الان چي مي چسبه؟!
- چاي عطردار داغ!
خنديد و گفت: آفرين! حالا چرا داغ و انقدر محکم گفتي؟!
- چون سردمه! الان ميرم ميارم.
بلند شدم.
گفت: نه نمي خواد بشين. گفتم خاتون برامون بياره.
نشستم و گفتم: گناه داره اون زانوش درد مي کنه.
پشتشو نگاه کرد و گفت: اومد.
نگاه کردم ديدم داره چايي رو مياره. به چند قدمي ما که رسيد، بلند شدم و سيني رو ازش گرفتم و گفتم: ممنون خاتون!
- خواهش مي کنم!
سيني رو گذاشتم روي ميزي که جلوم بود.
romangram.com | @romangram_com