#حصار_تنهایی_من_پارت_481
نگام کرد و گفت: سي و سه.
- اصلا بهتون نمياد! فکر مي کردم سي باشيد.
با لبخند گفت: فرقي نکرد که؟ بازم شدم سي!
- نه، منظورم اينه که جونتر بنظر مياي.
خنديد و گفت: باشه بابا! فهميدم.
با تعجب گفت: خوبي آيناز؟
همين جور که از سرما تو خودم جمع شده بودم، نگاش کردم و گفتم:
- آره، فقط سردمه.
کتشو درآورد، خواست بذاره رو شونم؛ کمي عقب رفتم و دستمو جلو گرفتم و گفتم:
- احتياجي نيست. هوا خوبه!
بدون توجه به من کتو گذاشت رو شونه هام و گفت:
- اگه هوا خوبه چرا اينجوري جمع شدي؟ سرمايي هستي، نه؟
کت و رو شونم درست کردم و گفتم: آره؛ زيادي! دماي زير مثبت شيشو نمي تونم تحمل کنم!
romangram.com | @romangram_com