#حصار_تنهایی_من_پارت_480
- قربونت برم، منم دوست دارم!
ازم جدا شد: اين کارا براي چيه؟ چرا داري گريه مي کني؟
- هيچي؛ فقط خواستم بدوني دوست دارم. چند دقيقه اينجا مي شینم بعد ميام.
- با تعجب نگام کرد و گفت: باشه مادر ؛فقط زودتر بيا.
- چشم.
روي تاب نشستم و دستمو گذاشتم توي جيب سويشرت بافتنيم و آروم آروم تابو تکون مي دادم. عجب هواي سرديه! موهاي بدنم سيخ شد. تو حال و هواي خودم بودم که يکي گفت:
- چرا تنها؟
برگشتم. اميرعلي با لبخند دست به جيب وايساده بود.
گفتم: چون سرنوشتمو با تنهايي نوشتن... چرا اومديد بيرون؟
به تاب اشاره کرد و گفت: اجازه هست؟
کمي کنار رفتم و گفتم: بفرماييد!
کنارم نشست و گفت: اين مهموني ها فقط به درد جوونا مي خوره نه من!
با تعجب گفتم: مگه چند سالتونه؟
romangram.com | @romangram_com