#حصار_تنهایی_من_پارت_479
اومدم تو، درو بستم ديدم داگي جلوم وايساده و با عصبانيت نگام مي کنه.
با لبخند گفتم: خوبي داگي؟ اومدم کامليا رو بدرقه کنم!
آروم از کنارش رد شدم. با اين چيکار کنم؟ تا صبح بيداره و کشيک مي ده. بايد يه فکر هم به حال اين بکنم. تا شب هم نقشه فرار مي کشيدم ، هم به خاتون کمک مي کردم.
شب تو حياط، روي تاب نشسته بودم و به رو به روم خيره بودم. اگه امشب فرار کنم، کجا بايد مي خوابيدم؟ اگه برم به پارک، ممکنه پسرا... نه! ولش کن! فردا مي رم. آره! فردا بهتره! حداقل روزه، چشم جايي رو مي بينه!
- کجایي آيناز؟
- ها؟!
خاتون نگام کرد و گفت: کجايي؟
- همين جا!
- جسمت که آره ولي فکرت کجاست؟ تو اين سرما چرا اينجا نشستي؟ برو تو به ويدا کمک کن.
به خاتون نگاه کردم. دل کندن ازش برام سخت بود. دو ماه بهش عادت کرده بودم. جاي مادرم دوستش دارم اما چاره اي ندارم. بايد از پيشش برم. بلند شدم و بغلش کردم و گفتم:
- خاتون ممنون. به خاطر همه چي ممنون!
خاتون با تعجب گفت: چي شده دختر؟!
با گريه به خودم فشارش دادم وگفتم: خاتون خيلي دوست دارم خيلي!
romangram.com | @romangram_com