#حصار_تنهایی_من_پارت_478


گفت: مي گم آني! تو شعرم حفظي؟

- آره! يه چهارصد پونصد تايي حفظم!

مترو گذاشتم رو شکمش که با تعجب برگشت و گفت:

- راستي مي گي؟!

- آره ولي مي شه تکون نخوري؟ خير سرم دارم اندازهاتو مي گیرم!

درست وايساد و گفت: باباي من عاشق دوئل شعره. نزديک دو هزار بيت حفظه.

رو به روش وايسادم ومترو گذاشتم دور سينش و گفتم:

- مبارکش باشه! حالا دوئل شعر چيه؟

- هموني که شما مي گيد مشاعره ديگه. بابام ديوونه ی مشاعرست ولي متاسفانه به غير از دوستاش کس ديگه اي باهاش مشاعره نمي کنه. تو با بابام دوئل مي کني؟!

- نخير! ديگه حرف نزن اندازهاتو فرامو ش مي کنم!

- خب بنويس تا فراموش نکنی!

- چشم! امر ديگه اي نيست؟

بعد از اينکه اندازه گيري سرکار عِليه تموم شد، نزديک دو سه ساعت حرف زديم که ديگه حس کردم فکم داره قفل مي شه که خدا رو شکر کامليا راضي به رفتن شد! منم بدون تعارف تا دم در همراهيش کردم. وقتي رفت، يه سرکي به بيرون کشيدم. يعني مي تونستم برم؟ آره مي تونم. اما تهران بزرگه؛ منم جايي رو نمي شمناسم . بالاخره يکي پيدا مي شه محض رضاي خدا بهم کمک کنه.

romangram.com | @romangram_com