#حصار_تنهایی_من_پارت_483
خاتون گفت: چاي تون رو که خورديد زود بريد تو!
اميرعلي: چرا؟!
خاتون: آخه آقا داره نگاتون مي کنه!
پشتمو نگاه کردم، ديدم آراد دست به جيب با اخم لبه پرده رو کنار کشيده و داره نگامون مي کنه. چند ثانيه به هم نگاه کرديم که خاتون گفت:
- آيناز جان! چايتو خوردي بيا. باشه؟
سري تکون دادم و گفتم: چشم؛ الان ميام.
با ناراحتي نشستم.
امير علي گفت: مي خواي برو.
با لبخند تلخي گفتم: ديگه آب سرم گذشته!
- آيناز من هرکاري رو براي آزاديت از دست آراد انجام مي دم.
- مي دونم... ولي ديگه فايده اي نداره.
- چرا؟
- چون الان بايد بره تو، از مهماني من پذيرایي کنه!
romangram.com | @romangram_com