#حصار_تنهایی_من_پارت_469


- دست شما درد نکنه! يهو بگو عرضه نداري ديگه! اگه مي ذاشتي هنراي آشپزيمو بهت نشون بدم، اين حرفو نمي زدي.

با لبخند گفت: خوب بابا چرا شاکي مي شي؟! باشه خودت بپز ولي بذار کنارت باشم... که خدايي نکرده شورش نکني!

کنارش وايسادم؛ شونه شو چرخوندم طرف در و گفتم:

- شما تشريف ببريد! خودم به کل اُمور رسيدگي مي کنم!

همين جور که هلش مي دادم بره بيرون، گفت: خوب بذار بمونم بهت کمک کنم!

- نمي خواد! خودم بلدم!

از آشپزخونه بيرونش کردم و درو بستم.

تلفن زنگ خورد. گوشي رو برداشتم: بله؟

- بيا وانو آب کن!

- چشم آقا!

گوشي رو گذاشتم. آخه بگو چلاقي نمي توني شير آبو باز کني که وانت پر بشه؟! سريع رفتم بالا.

رويا هم اومد بيرون. با تعجب نگاش کردم، گفت:

- چيه؟ به چي زل زدي؟!

romangram.com | @romangram_com