#حصار_تنهایی_من_پارت_470
- هيچي خانم. آخه چند وقتيه نديدمتون، تعجب کردم اينجايد.
- نمي دونستم براي رفت و آمدم بايد از شما مجوز بگيرم!
رفت پايين من که چيزي نگفتم. معلوم نيست کي مياد؟ کي ميره؟ انگار مسافره، اينجام هتل. يه مدت اقامت داره، بعد مي ره. اصلا اين چرا اين وقت صبح بيداره؟ به من چه!
دم اتاقش ايستادم. اَه اينو کي خريد که من نفهميدم؟ نمي دونستم تردميل هم داره.با چه سرعتي ميدوئه! انگار دو ماراتونه.
نگام کرد و گفت: چته نيشت بازه؟
لبخندمو جمع کردم و گفتم: هيچي!
از کنارش رد شدم.
گفت: وايسا.
وايسادم. دستگاهو خاموش کرد و اومد پايين. توي يک قدمي من وايساده بود. سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم. توي چشماي سبزش، رگهاي قهوه اي هم ديده مي شد. حالا نمي دونم چشمام ذره بين شده بود يا اون زيادي بهم نزديک بود؟ فکر نمي کردم با زوم کردن روي چشماش همچين چيزي رو کشف کنم! هه! چه چشاي نازي داره کثافت! ...همين جور که نگاش مي کردم، گفت:
- پيداش کردي؟
- ها؟ چي؟
- اون موشي رو که تو چشمام گم کردي!
با عصبانيت دستمامو مشت کردم و گفتم: به من نگو گربه!
romangram.com | @romangram_com