#حصار_تنهایی_من_پارت_468
- فکر مي کني اگه به بازوي من بچسبي، ديگه رعد و برق نمياد؟
ولش کردم و گفتم: ببخشيد!
از اتاقش اومدم بيرون. يه نفس راحتي کشيدم. کثافت چه بوي خوبي هم مي داد!
از پله ها مي رفتم پايين که يادم افتاد چي بهم گفت. چشمامو با حرص بستم و با غر غر کردن وارد آشپزخونه شدم.
خاتون با لبخند نگام کرد و گفت: باز چي شده با خودت حرف مي زني؟!
- خاتون باورت مي شه؟ به من مي گه خروس! تقصير خودمه که هر روز کله سحر از خواب نازم مي زنم که آقا رو بيدار کنم. اگه يه روز بيدارش نکنم، حساب کارش دستش مياد که ديگه اين جوري صدام نزنه. اِه اِه به من مي گه گربه! فقط مونده بود همين يکي بگه گربه! مگه صدام چشه که مي گه گربه؟! اگه من يه روز حال اينو نگرفتم؟ حالا ببين! اصلا فردا بيدارش نمي کنم!
خاتون خنديد و گفت: تموم شد؟!
- بله، تموم شد! اصلا شما چرا هر روز ميای صبحونه آرادو حاضر مي کنيد؟ مگه صبحونه ی اون با من نيست؟
- نخير؛ مثل اينکه امروز توپت پره حسابي!... تا به فنامون ندادي برم!... چاي و شير بهش نده.
- خاتون؟ مي شه نهار امروزو من درست کنم؟
- نخير!
- چرا؟
- قربونت برم مي ترسم خراب کاري کني. اخلاق آقا هم که خودت مي دوني.آشپزي فوت و فن داره؛ نمي شه که همين جوري نخود لوبيا رو بريزي تو قابلمه، يه پارچ آبم بريزي توش!
romangram.com | @romangram_com