#حصار_تنهایی_من_پارت_467
سرمو بردم جلوتر و گفتم: آقا؟ صبح شده. نمي خوايد بيدار شيد؟!
همين جور که سرش زير پتو بود، گفت:
- خانم خروس! انقدر ميو ميو نکن! مي دونم صبح شده.
کرم زالو! با حرص دستمو تو هوا مشت کردم که پتو رو از سرش برداشت. مشتمو باز کردم؛ خودمو باد زدم و با لبخند گفتم: چقدر گرمه!
يه نگاهي بهم کرد و گفت: مجبوري خودتو زهره پوش کني؟! براي چي خيسي؟
انگشت اشارمو سمت پنجره گرفتم و گفتم: داره بارون مياد.
به پنجره نگاه کرد و گفت: اگه اين بارونه، پس نم نمت چيه؟!
از تخت اومد پايين. همين جوري نگاش مي کردم، با اخم گفت:
- نگاه داره؟!
ديدن خر صفا داره!
يه لبخند زدم و گفتم: نه! ميرم صبحونه رو حاضر کنم.
خواستم برم که رعد و برق زد. با جيغ پريدم بازوي آرادو سفت گرفتم. يه رعد و برق گنده تر زد که بيشتر به بازوش چسبيدم. سرمو آروم آوردم بالا، ديدم با غضب نگام مي کنه.
با ترس گفتم: ببخشيد؛ از رعد و برق مي ترسم!
romangram.com | @romangram_com