#حصار_تنهایی_من_پارت_453


آراد کنار مختار ايستاد و گفت: نه، گشنم نيست.

خاتون: پس آقا زودتر بيايد، چون مهمون داريم.

فقط سرشو تکون داد و راه افتاديم. سوار ماشين شديم. طبق معمول، من جلو کنار مختار نشستم و آقازاده هم عقب.

آرادگفت: مختارشيشه ها رو بکش پايين گرممه.

برگشتم پشت و با چشاي گشاد نگاش کردم. بعدش به مختار نگاه کردم که لبخند در حد خنده رو لبش بود.

ملتمسانه گفتم: ميشه شيشه ها رو نکشي پايين؟

آراد: مختار نشنيدي؟ گفتم شيشه ها رو بکش پايين!

مختار با خنده گفت: آخه آقا هوا خيلي سرده.

برگشتم با اخم به آراد نگاه کردم و گفتم: تو مشکلت با من چيه؟ مي گم سردمه، نمي فهمي؟!

آراد: ازم خواهش کن شيشه ها رو نکشم پايين!

لبخند عصبي زدم و گفتم: ببين! من اگه از اين سرما منجد هم بشم، از تو يکي خواهش نمي کنم!

آراد خواست چيزي بگه که گوشيش زنگ خورد.

گوشي رو برداشت: بله؟

romangram.com | @romangram_com