#حصار_تنهایی_من_پارت_452


- فکر کني غر بزني نمي برتت؟

با عصبانيت و حرص، چاقو رو زدم به ميز و بلند شدم .رفتم سراغ کمدم. يه پالتو کرم با شلوار لي مشکي و شال پشمي سفيد و کلاه و شاگردنم پوشيدم. تو آينه به خودم نگاه کردم. دست اميرعلي درد نکنه اينا رو برام خريد!

با قدم هاي تند رفتم به عمارت. مختار وايساده بود و به ساعتش نگاه مي کرد. سر تا پاي منو نگاه کرد و يه لبخند زد. گفتم:

- چيه؟ مگه خودت زن نداري چشم چروني مي کني؟!

خنديد و گفت: دارم ... ولي عين تو، تو فصل پاييز اين جوري خودشو نمي پوشنه!

- سرمايیی ام!

صداي پله ها اومد. سرمو بلند کردم، ديدم آراد با اخم، همين جور که از پله ها مياد پايين، ساعتشو هم رو دستش مي بنده.

با اين اخمي که اين کرده، الان ساعته سنگ کوب مي کنه!

خاتون از آشپزخونه اومد بيرون و گفت: مادر کاش يه چيزي مي خوردي، بعد مي رفتي.

سرشو بلند کرد. اول به من نگاه کرد؛ با تعجب همه جا مو ديد زد و گفت:

- خاتون؟ بيرون داره برف مياد؟!

با دهن باز نگاش کردم. کثافت منو مسخره مي کني؟! خاتون خنديد و گفت:

- نه آقا! آيناز سرماييه. چيزي نمي خوري؟

romangram.com | @romangram_com