#حصار_تنهایی_من_پارت_451


- کيه؟

- خونواده عمش و باباش و زن باباش و پرهام.

با تعجب نگاش کردم. يه لبخند زدم و گفتم: باشه الان ميرم.

رفتم به آشپزخونه و گفتم: اين دختره کجا ميذاره ميره؟!

- نمي دونم به خدا. کاراشم مشکوک شده.

به خاتون کمک کردم که شامو درست کنه. ساعت هفت بود که مختار اومد. با عجله از پله ها رفت بالا. به پنج دقيقه نکشيد که تلفن آشپزخونه زنگ خورد.

خاتون گوشي رو برداشت: بله آقا؟

...

- اتفاقي افتاده؟

...

- چشم آقا، چشم.

گوشي رو گذاشت و با نگراني گفت: آيناز جان! برو لباستو بپوش.

- ديگه براي چي؟ من که کاري نکردم؟

romangram.com | @romangram_com