#حصار_تنهایی_من_پارت_450
يه لبخند تلخي زدم. کامليا هم از روي ناراحتي جواب لبخندمو داد. بعد نهار، کامليا و فرحناز رفتن. منم رفتم بالا که ظرفا رو جمع کنم. وقتي وارد اتاق شدم، ديدم آراد خوابيده و چشماشم بسته. از بشقابا معلوم بود فقط فرحناز نهار خورده. همين جور که ظرفا رو جمع مي کردم، گفتم:
- اگه مي خواي خودکشي کني، راه ديگه اي هم وجود داره!
با چشماي بسته گفت: تو لازم نکرده نگران من باشي!
- نگرانت نيستم... نگران خودمم که اگه مريض شدي اين همه پله رو بايد بالا پايين کنم!
چشماشو باز کرد و گفت: تو رو براي خوشگذروني نياوردم که؟ آوردم که اين پله ها رو بالا و پايين کني.
چيزي نگفتم و سيني رو بردم پايين. داشتم ظرفا رو مي شستم که ويدا با پلاستيکاي ميوه اومد تو و با حالت قهر گفت:
- زودتر کارتو تموم کن، مي خوام ميوه ها رو بشورم.
- چشم! براي آقا خريدي؟
جوابمو نداد. گفتم: سعي کن بهش بدي چون نهار نخورده!
بعد اينکه ظرفا رو شستم، رفتم سراغ بافتني. کلاهي رو که تا نصفه بافته بودمو کامل کردم. جلوي آينه ی اتاقم وايسادم وگذاشتم رو سرم. صورتمو چپ و راست کردم؛ بد نشدم! کمي از موهامو ريختم بيرون. پوفي کردم. خوشکل شدن به من نيومده!
خنديدم و گفتم «خدايا! کرمتو شکر! اين همه آدم خوشگل خلق کردي، به ما که رسيد ...» يه تقه به در خورد. سريع کلاه رو درآوردم و روسريمو پوشيدم. درو باز کردم، ديدم مش رجبه.
با تعجب گفتم: بله؟!
- برو آشپزخونه به خاتون کمک کن. آقا شب مهمون دارن.
romangram.com | @romangram_com