#حصار_تنهایی_من_پارت_454


...

- سلام عزيزم. خوبي؟

...

عزيزم ؟!! اين با کيه مي گه عزيزم؟! خب فکر کردن مي خواد؟! معلومه فرحناز جونشه. مگه عزيز کرده ی ديگه اي هم داره؟!

جاييم. زود ميام.

...

- چشم فرحنازم ميام...خداحافظ گلم.

يهو حس کرم ريختن پيدا کردم. به مختار گفتم:

- شما از اميرعلي خبر نداريد؟

مختار با تعجب گفت: اميرعلي؟!! نه، چطور؟

با افسوس آهي کشيدم و گفتم: هيچي... دلم براش تنگ شده!

آراد: اون که صبح خونه بود؟ يعني انقدر زود به زود دلت براش تنگ مي شه؟!

- چيکار کنم ديگه؟ اون تنها مونس و همدم دل منه!

romangram.com | @romangram_com