#حصار_تنهایی_من_پارت_440


گفتم: عجب رويي داره اين دختره ها؟! بعد اون بلايي که سرش آورده، رفته خودشو براي آراد بسازه؟! لابد پيش خودش فکر کرده حالا که خوشگلم، کمي دلبري مي کنم و آقا از غلطم مي گذره.

خاتون نگام کرد و گفت: حالا تو چرا داري حرص مي خوري؟!

- من؟ من کي حرص خوردم؟! ميرم سوپ درست کنم.

مشغول درست کردن سوپ بودم که آيفون زنگ خورد. اونم نه يه بار؛ چهار بار پشت سر هم زنگ مي زد. خاتون: برو ببين کيه؟ زنگ سوخت!

پريدم سمت گوشي و با عصبانيت گفتم: کيه؟!

صورتشو آورد جلو و گفت: زهرمار و کيه! درو باز کن ببينم!

دکمه رو زدم .آشغال!

خاتون: کي بود؟!

- هم قبيله ی آقا!

- چي؟

- فرحناز خانم.

خنديد و گفت: ها!

بعد از چند دقيقه صداش تو سالن پيچيد:

romangram.com | @romangram_com