#حصار_تنهایی_من_پارت_439


من مي خنديدم و اون نگام مي کرد.

خندمو جمع کردم و با لبخندگفتم:

- چيه؟! چرا اينجوري نگام مي کني؟!

- هيچي! ميرم پيش آراد. کسي پيشش هست؟

- آره؛ مختار...

بلند شد. گفتم: چرا اونجوري نگام مي کردي؟!

نگام کرد و گفت: گير نده ديگه!

رفت پيش آراد؛ منم رفتم به آشپزخونه که بساط نهارو حاضر کنم. خاتون تو آشپزخونه بود اما ويدا نبودش. گفتم: پس کو اين دختره؟!

- رفته آرايشگاه.

- براي چي؟!

با تعجب نگام کرد و گفت: مردم براي چي ميرن آرايشگاه؟!

ابرمو انداختم بالا و گفتم: آها! ابرو و رنگ مو و ... از اينا ديگه؟

خاتون با لبخند گفت: خوب خدا رو شکر حداقل مي دوني آرايشگاه به چه دردي مي خوره!

romangram.com | @romangram_com