#حصار_تنهایی_من_پارت_438
نگاش کردم تو راه پله وايساده بود.
گفتم: آره.
کنار ايستادم. مختار رفت تو. چند تا پله رو رفتم پايين و نشستم. دو تا دستامو گذاشتم زير چونم و رو به رومو نگاه مي کردم که با صداي سوت زدني سرمو پايين کردم، ديدم پرهام با يه دست گل رز زرد داره مياد بالا.
با لبخند گفتم: سلام مرد موزي!
سرشو بلند کرد و گفت: سلام! بانوی اول دربار! خوبي؟
- ممنون!
از پله ها اومد بالا. با فاصله کنارم نشست و گفتم:
- پرهام سليقت منو کشته! چرا رز زرد گرفتي؟
- بخاطر عشقم!
- عشقت؟! کي؟
- به قيافت نمياد خنگ باشي! آرادو مي گم ديگه! به جان خودم اگه دختر بود با اين اخلاق گند دماغيش عمرا اگه مي گرفتمش!
يهو زدم زير خنده. با تعجب نگام کرد.
گفتم: فکر کردم مي خواي بگي مي گيرمش!
romangram.com | @romangram_com