#حصار_تنهایی_من_پارت_437
با لبخند نگام کرد. انگار فهميد بهش دروغ گفتم.
گفت: من ميرم ديگه. مواظب داداشم باش؛ باشه؟
با تعجب گفتم: داداشت؟! کي؟ آراد؟! بعد اون حرفي که بهت زد، بهش مي گي داداشم؟
- يه چيزي بين من و آراد هست که تو خبر نداري. اگه نهار نخورد، بهم زنگ بزن. باشه؟
- باشه.
- خداحافظ.
- خداحافظ.
ظرف ميوه رو برداشتم رفتم بالا. پشت در ايستادم؛ دوتا تقه به در زدم. جوابي نيومد. درو باز کردم و سرمو کردم تو. پشت به من جمع شده، خوابيده بود و پتو رو تا کمرش کشيده بود. ظرف ميوه رو گذاشتم رو عسلي. تختو دور زدم، نگاش کردم. چشماش بسته بود. يعني خوابه ؟ دستمو بردم سمت پتو، کشيدم تا رو شونه هاش. دستمو رو پتو، رو بازوهاش گذاشتم و همين جور نگاش مي کردم. يهو چشماشو باز کرد و نگاهمون به هم گره خورد. ترسيدم؛ دستمو برداشتم. چيزي نگفت. پتو رو کشيد رو سرش. خواستم برم که گفت:
- ديشب از کجا فهميدي حالم بد شده؟
سرش هنوز زير پتو بود. حالا چي بگم؟ بگم نگرانت شدم؟! همينم مونده که آتو دستش بدم..
گفتم: مهم نيست از کجا فهميدم. مهم اينه که هنوز زنده اي!
چيزي نگفت. منم اومدم بيرون و در اتاقو بستم. به دستگيره در نگاه مي کردم که مختار گفت:
- بيداره؟
romangram.com | @romangram_com