#حصار_تنهایی_من_پارت_436
گفتم: چيزيم خورده؟
- آره، اميرعلي به زور صبحونه رو بهش داد. اگه نبود آقا هيچي نمي خورد. راستي نهارو چيکار کردي؟
- مي خوام جوجه کباب درست کنم،با سوپ.
- خوبه، دستت درد نکنه... مي گم مادر، کمي ميوه براش ببر.
- باشه.
خاتون رفت. منم ظرف ميوه رو از يخچال درآوردم، گذاشتم رو ميز که يکي گفت:
- سلام!
سرمو بلند کردم، ديدم اميرعلي با لبخند وایساده.
گفتم: سلام.
اومد جلو، تو چشمام نگاه کرد و گفت: چشمات چرا قرمز شده؟!
- چشمام؟ نميدونم...
با لبخند گفت: نکنه تو هم مثل من به خاطر آراد شب زنده داري کردي؟
با هل گفتم: نه بابا! من ديشب خوابيدم؛ تازه بيدار شدم.
romangram.com | @romangram_com