#حصار_تنهایی_من_پارت_441
- خاتون؟ خاتون؟ من نمي دونم دايي چرا اين پيرزنو اخراج نمي کنه؟!
خاتون: اي خدا! اين دختر کي شوهر مي کنه از دستش خلاص شم؟!
اينو گفت و با دو رفت سمت سالن. چند دقيقه بعد با چند تا کمپوت اومد تو و گفت:
- مي بيني؟ به خاطر اين دو تا قوطي اين همه سرو صدا مي کنه!
خنديدم و گفتم: چقدرم ولخرجه!
- دوتا فنجون قهوه ببر بالا.
- چرا دوتا؟
- کامليا هم اومده.
همينجور که از کابينت قهوه رو برداشتم، گفتم:
- ميگم خاتون! اخلاق فرحناز به کي رفته؟ کامليا و اميرعلي خيلي مهربونن.
قهوه رو ريختم تو قهوه ساز.
گفت: اخلاقش به دايي و مامانش رفته!
دو تا فنجون خوشگل هم گذاشتم تو یه سيني شيک. داشتم بهشون نگاه مي کردم که يکي گفت:
romangram.com | @romangram_com