#حصار_تنهایی_من_پارت_433
خاتون :آراد چي؟ حرف بزن دختر!
با گريه بلند گفتم: داره مي ميره. بريد کمکش کنيد.
- يا ابوالفضل!
مش رجب زودتر رفت. خاتونم رفت تو، روسريشو پوشيد و رفت. منم همين جور گريه مي کردم. اصلا دلم نمي خواست اينجوري زجر بکشه. سرمو برگردوندم ديدم ويدا با تعجب به من نگاه مي کنه.
گفت: چي شده؟ براي چي نصف شبي داد و بيداد راه انداختي؟!
داد زدم: همش تقصير توئه... برو نگاه کن ببين براي خودشيريني خودت چه بلايي سرش آوردي؟
با تعجب گفت: کي؟ بلا سر کي آوردم؟!
- آراد. تو نمي دوني اون زخم معده داره و نبايد چيزاي تند بخوره؟
با نگراني گفت: نه... بهم گفت هوس غذاي تند کردم، منم براش درست کردم.
- مگه هرچي اون گفت بايد براش درست کني؟
- حالا تو چرا داري گريه مي کني؟
راست مي گفت! من چرا داشتم گريه می کردم؟! من که حاضر بودم سر به تنش نباشه؟ حتي زنده يا مردش برام فرقي نمي کرد، حالا چي شده که دارم براش گريه مي کنم؟ دل رحم بودنم بعضي وقتا کار دستم مي ده.
با دستم اشکامو پاک کردم و گفتم: هيچي.
romangram.com | @romangram_com