#حصار_تنهایی_من_پارت_434
اومدم بيرون. نمي دونستم چيکار کنم؟ برم يا نه؟ وايسادنم بيشتر از يک دقيقه طول نکشيد. دويدم سمت عمارت. دم در اتاقش وايسادم. باورم نمي شد اوني که رو تخته آراد باشه. تشک و بالشت سفيدش از خون قرمز شده بود. انگار يکي به قلبم چنگ زد. خاتون با گريه سعي مي کرد آرومش کنه اما اون فقط درد مي کشيد. مش رجب با سرعت رفت به اتاق خاتون و گفت:
- پس اورژانس چي شد؟
- گفتن الان مياد..
خاتون با عصبانيت داد زد:
- الانشون کيه؟ اين بچه داره مي ميره .
به آراد که جمع شده بود و با دستش شکمشو فشار مي داد نگاه کرد: مادر تحمل کن، الان اورژانس مياد.
خدايا کمکش کن! اگه به خاطر نفريناي منه، همشو پس مي گيرم! فقط کمکش کن! خواهش مي کنم! ديگه نمي تونستم درد کشيدنشو نگاه کنم. سريع رفتم پايين.
چند دقيقه بعد، اورژانس اومد و بردنش بيمارستان. تا صبح خواب به چشمم نيومد و براش دعا کردم. بعد نماز رفتم به اتاقش؛ به تخت سفيدش که خوني بود نگاه کردم. يه نفسي با دهن بيرون دادم و همه رو جمع کردم.
تشک و بالشت تميز گذاشتم؛ اتاقشو جارو کشيدم و قبل از اينکه برم، يه دور کامل همه چيزو چک کردم. وقتي خيالم راحت شد همه چيز تميز و مرتبه، رفتم آشپزخونه.
نتونستم چيزي بخورم. داشتم با کره بازي مي کردم که ويدا اومد تو و با بيخيالي گفت:
- چي شد؟ هنوز نياوردنش؟
romangram.com | @romangram_com