#حصار_تنهایی_من_پارت_432


دم اتاق آراد وايسادم؛ حالا چيکار کنم؟ برم تو يا نه؟ اگه خواب باشه و بيدار بشه چي؟ اونوقت نمي گه نصف شبي اينجا چي مي خواي؟

چند قدمي با کلافگي راه رفتم و وايسادم. دلمو زدم به دريا و درو باز کردم و رفتم تو .

صداي آه و ناله شنيدم. کليدو زدم.يا خدا! آراد عين مار به خودش مي پيچيد. چشماشو فشار مي داد و تشکشو به مشت گرفته بود. رفتم جلو، گفتم:

- آقا؟ آقا حالتون خوبه؟!جايتون درد مي کنه؟!

با صداي نامفهوم چيزي گفت؛ متوجه نشدم. با نگراني گفتم:

- چيکار کنم؟!

با صداي بي جون و نيمه داد گفت: به خاتون بگو بياد. دارم مي ميرم.

- چشم ،چشم!

با تمام سرعتم دويدم. وقتي رسيدم، خودمو پرت کردم تو و رفتم سمت اتاق خاتون. با مشت هاي پي در پي به در مي کوبيدم و خاتونو صدا مي زدم:

- خاتون... خاتون! بيا بيرون.خاتون؟

يهو در بازشد. مش رجب و خاتون با حالت شوکه اومدن بيرون.

خاتون گفت: چي شده؟! چرا درو اينجور مي کوبي؟!

با گريه گفتم: آراد..آراد...

romangram.com | @romangram_com