#حصار_تنهایی_من_پارت_431


- به سلامت!

تو بغل خاتونم پريد و گفت: خداحافظ خاتوني!

خاتونم بوسش کرد و گفت: خير پيش مادر.

وقتي رفتن، با سرعت مي دويدم که خاتون گفت:

- دختر براي چي مي دوي؟! آرومتر برو!

همينجور که مي دويدم، داد ردم: سردمه خاتون سردمه!

سريع رفتم به اتاقم. ويدا خوابيده بود. منم تشکمو پهن کردم که تلفن زنگ خورد. اين خروسکم يه ميليمتر تکون نخورد! رفتم گوشي رو برداشتم: بله؟

...

- الو؟ آقا شماييد؟

جواب نداد...

چند ثانيه بعد، صداي قطع شدن تلفن اومد... گوشي رو گذاشتم و رفتم سر جام دراز کشيدم. نکنه آراد بوده؟ به ساعت نگاه کردم. الان بايد تو اتاقش باشم و براش کتاب بخونم . منو باش نگران چي هستم! به پهلوي راستم خوابيدم.

يهو دلشوره گرفتم. نتونستم بخوابم. به پهلوي چپم شدم. پتو رو رو سرم کشيدم؛ دلشورم بيشتر شد. نشستم .واي خدا! چم شده؟ بلند شدم رفتم به آشپزخونه يه ليوان آب خوردم و دوباره خوابيدم. کمي آروم شدم اما دوباره دلشوره اومد سراغم. پتو رو از سرم برداشتم. کلافه شدم؛ يه نفس عميق کشيدم. دلشورم بخاطر چيه؟! يه چيزي تو دلم گفت «آراد!»

آراد ؟! براي چي بايد نگران اون باشم؟ خيلي سعي کردم بخوابم اما بي فايده بود. دلشوره لعنتي نميذاشت بخوابم. بلند شدم. بايد برم به آراد سر بزنم. اينجوري خيالم راحت مي شه و دلشوره ولم مي کنه. سويشرتمو پوشيدم و اومدم بيرون. تند تند راه رفتم. به عمارت که رسيدم، درشو باز کردم و رفتم تو. دلشورم بيشتر شد. سريع از پله ها رفتم بالا.

romangram.com | @romangram_com