#حصار_تنهایی_من_پارت_430
اميرعلي با تاسف سرشو تکون داد و گفت: تو مريضي! برو خودتو به يه روانشناس نشون بده!
اومد سمتم دستمو گرفت و از عمارت برد بيرون. اينقدر محکم دستمو فشار مي داد که هر لحظه امکان داشت بشکنه.
با درد گفتم: مي شه دستمو ول کني؟ داره دردم مي گیره.
وايساد، دستمو ول کرد و گفت: ببخشيد!
با هم رفتيم خونه و شاممون رو خورديم. ساعت يازده بود که مي خواستن برن. من و خاتون تا دم در بدرقشون کرديم. کامليا پريد تو بغلم و گفت:
- فردا پارچمو بيارم؟
خنديدم و گفتم: خب بيار. احتياجي به پاچه خواري نيست!
با اخم همراه لبخند گفت: داشتيم؟!
امير علي: خاتون بازم از پذيراي ممنون.
خاتون: خواهش مي کنم مادر. من که کاري نکردم؟
اميرعلي: کامليا مي شه بريم؟
- اومدم.
لپمو بوسيد: تا فردا خداحافظ.
romangram.com | @romangram_com