#حصار_تنهایی_من_پارت_429


فقط نگام کرد و چيزي نگفت. دهنشو باز کرد چيزي بگه که اميرعلي امد تو. نفس نفس مي زد. انگار دويده بود. به دوتامون نگاه کرد. اومد طرف من و گفت:

- خوبي؟ چرا جيغ کشيدي؟!

- خوبم، چيزي نيست.

اميرعلي با عصبانيت به آراد نگاه کرد و گفت: بريم.

چند قدمي راه رفتم که آراد داد زد: کجا؟!

برگشتيم. با همون عصبانيت، به اميرعلي نگاه کرد و گفت: اون جايي نمي ره. اين خدمتکار منه؛ بدون اجازه من حق نداره جايي بره.

- خدمتکارته؛ غلام حلقه به گوشت که نيست؟

- اتفاقا هست. چون بابتش پنج ميليون تومن پول دادم.

امير علي با عصبانيت رفت طرفش، رو به روي هم وايسادن. هم قد بودن. بدون يک سانت زياد يا کم. اما شونه اي اميرعلي پهن تر بود و آراد لاغرتر به نظر مي رسيد.

تو چشماي آراد نگاه کرد و گفت: چند؟

- چي؟

- قيمت بردت چنده؟ مي خوام بخرم آزادش کنم!

پوزخندي زد و گفت: شرمنده فروشي نيست! چون جز املاکم حساب مي شه؛ فقط بي سنده!

romangram.com | @romangram_com