#حصار_تنهایی_من_پارت_422
مش رجب: لابد داره با آقا نهار مي خوره!
خاتون: خودش بهت گفت؟!
مش رجب: نه، گفتم انقدر طولش داده، لابد داره با آقا نهار مي خوره.
خاتون: وقتي چيزي نمي دوني الکي حرف نزن!
مش رجب سر شو انداخت پايين و چيزي نگفت. با لبخند نگاش کردم. بيچاره مش رجب چقدر زن ذليله! داشتم سفره رو جمع مي کرديم که ويدا اومد تو. نگاش کردم؛ لبش خندون بود. چيزي نگفت و يه راست رفت به اتاق.
مش رجب با قيافه ی حق به جانب گفت: ديدي گفتم با آقا نهار مي خوره!
خاتون: خب حالا کارآگاه گجت!
بعد نهار ولگرديم شروع شد! يه سويشرت کلاه دار پوشيدم. روي يه نيمکت زير درخت نشستم. هوا خيلي سرد بود. سرمو بالا کردم و به شاخه هاي درخت که خيلي از برگاشو از دست داده بود نگاه مي کردم که يکي گفت:
- مي تونم بشينم؟
سرمو آوردم پايين و نگاش کردم. ويدا بود. پوزخندي زدم و گفتم:
- بهت نمياد اهل اجازه گرفتن باشي؛ يعني اصلا به تريپت نمياد مودب باشي!
- حالا که مي بيني هستم! بشينم يا نه؟
شونمو انداختم بالا و گفتم: به من چه؟ بشين!
romangram.com | @romangram_com