#حصار_تنهایی_من_پارت_421


يه پله اومد پايين و گفت: خواهشا تا شب زنده بمون!

خنديدم و گفتم: سعي مي کنم!

- تا شب خداحافظ!

- به سلامت!

تو راه پله وايسادم و به راه رفتنش نگاه کردم. چقدر آروم و صاف راه مي رفتو انگار يه غم سنگيني رو دوشش بودو در و باز کرد و رفت بيرونو از پله ها اومدم پايين که آراد گفت:

- مثل اينکه حرفامو فراموش مي کني!

برگشتم ديدم خشک و جدي، دست به جيب وايساده.

گفتم: نه فراموش نکردم اما دلم قانون تو رو حاليش نيست!

با اخم گفت: مشکلي نيست، حاليش مي کنم!

اينو گفت و رفت به اتاقش. مي خواد چيکار کنه؟ هيچ غلطي نمي تونه بکنه! آخرش کشتنه ديگه؟ که خودمم راضيم. اصلا اين موقع روز اينجا چيکار مي کنه؟ به من چه!

از پله ها اومدم پايين و رفتم پيش مش رجب. داشت به گلا آب مي داد. کمکش کردم تا کارش زودتر تموم بشه.

ظهر ويدا نهار آرادو برد. چند دقیقه گذشت ولي نيومد.

خاتون گفت: اين دختره چرا نيومد؟!

romangram.com | @romangram_com