#حصار_تنهایی_من_پارت_420
به اميرعلي که با بغض داشت آرادو نگاه مي کرد، نگاه کردم. مچ دست اميرعلي رو گرفتم و گفتم:
- حق نداري باهاش اينجوري حرف بزني! هر چي که هست، از توی گند دماغ که بهتره؟
دستشو کشيدم و اومديم بيرون. خودم نمي دونم براي چي اين کارو کردم؟ اصلا براي چي اون حرفو زدم؟
از پله ها ميومديم پايين که اميرعلي يهو وايساد. مچ دستشو کشيد. نگاش کردم.
با لبخند گفت: اين چه کاريه مي کني دختر؟! آخرش با اين زبونت سرتو به باد مي ديا؟!
- نترس چيزيم نمي شه! اون به چه حقي اين حرفا رو بهت مي زنه؟ يعني به اندازه پشه، مغز تو کلش نيست که بدونه اين حرفا دل آدمو مي شکنه؟!
با لبخند نگام کرد و گفت: عيبي نداره. خودتتو ناراحت نکن.
تو چشمام نگاه کرد: شام با هم بخوريم؟
با ناراحتي گفتم: تو که مي دوني اجازه بيرون رفتن ندارم؟
- بيرون نمي خواد.همين جا!
- يعني با مش رجب و خاتون؟
- آره!
- باشه!
romangram.com | @romangram_com