#حصار_تنهایی_من_پارت_409
گفتم: دلم نمي خواد پيش يه رواني بخوابم!
با عصبانيت گفت: چي گفتي؟!
نشستم و گفتم: هموني که شنيدي!
خواستم برم که دستشو انداخت دور شکمم و انداختم تو بغلش و گفت:
- گفتم بهت دست نمي زنم اما نگفتم کاريت ندارم.
شونهام به سينش چسيبده بود. با دو تا دستام سعي کردم دستشو از رو شکمم بردارم اما فايده نداشت.
داد زد: ولم کن! حالم ازت به هم مي خوره رواني!
به محض اينکه اينو گفتم،با يه حرکت منو برگردوند طرف خودش. پاشو انداخت رو پاهام. سرشو بلند کرد و گفت:
- يک بار ديگه جمله تو تکرار کن!
تو چشماش نگاه کردم و شمرده گفتم: حالم... ازت... به... هم... مي خوره! حالت تهوع مي گيرم وقتي مي بينمت رواني!
همين جور که تو چشمام نگاه مي کرد، گفت: پس چطوره کاراي اين رواني رو ببيني، شايد ازش خوشت بياد!
نشست، همون تيشرت که تنش بود، درآورد. خواستم فرار کنم که بازومو گرفت و کشيد طرف خودش.
با خشمي که تو چشماش نشسته بود، گفت: کجا مي خواي بري گربه؟!!
romangram.com | @romangram_com