#حصار_تنهایی_من_پارت_410


- ولم کن وحشي... مگه همين الان نگفتي از اون پسراي هوسباز نيستي؟ مرد نبودي که اين حرفو زدي؟!

- خيلي وقته ديگه حرف مردا خريداري نداره!

سريع روسري رو از سرم برداشت. خودمو مي کشيدم تا ولم کنه اما بي فايده بود. کليپسو از موهام جدا کرد. موهاي فر درشت مشکيم تا شونه هام رسيده بود. باز شد سرمو گرفت بالا و گفت:

- بخاطر موهاي فرفريت بود هيچ وقت روسريتو جلوم برنمي داشتي؟

تو چشمام نگاه کرد: لباساتو در مياري يا خودم برات درش بيارم؟!

يهو يه فکري زد به سرم و گفتم: خودم درش ميارم!

دستشو برداشت و با تعجب نگام کرد و با اخم هميشگيش گفت: واقعا؟! مثل اينکه تو مشتاق تري!

گفتم: پس بذار اول برم يه آبي به دست و صورتم بزنم، بعد بيام.

با شک نگام کرد و گفت: نمي خواد!

- ولي من اينجوري دوست ندارم. تمام صورتم بخاطر اشکام کثيف شده.

زير نگاه ذره بينش که اجزا صورتمو وارسي مي کرد، خيلي معذب بودم.

گفت: خيل خوب؛ پس زود بيا!

بلند شدم رفتم سمت دستشويي. به آينه نگاه کردم. آيناز تو يه آدم بدبختي که دنيا نمي خواد روي خوش بهت نشون بده. کسي دوست نداره. خودتو خلاص کن! يه قدم رفتم عقب يه مشت محکم زدم به آینه. چند تيکه افتاد. يه تکيه از آینه رو برداشتم. آراد اومد داخل؛ با ترس نگام مي کرد. چند قدم رفتم عقب و گفتم:

romangram.com | @romangram_com