#حصار_تنهایی_من_پارت_408


نگاه کرد و گفت: مگه با تو نيستم؟ گفتم بخون!

شروع کردم به خوندن اما بغض نمي ذاشت. آب دهنمو پايين فرستادم. چند قطره اشک از چشمام اومد. با دست پاکشون کردم. دوباره خوندم. صدام در نمي اومد. کتابو بستم و گذاشتم رو تخت و گفتم:

- ديگه نمي تونم بخونم. بذار برم.

- با گريه کردن نمي توني دلمو به رحم بياري!

ازت انتظاريم ندارم. چون مي دونم انقدر بي رحم و سنگ دلي که اگه سر آدمم جلوت ببرن، دلت به رحم نمياد.

خواستم برم که نيم خيز شد و دستشو حلقه کرد دور بازوهام و خوابندم رو تخت. يقمو گرفت؛ از ترس زل زده بودم تو چشماش. با همون حالت نيم خيز گفت:

- برو خدا رو شکر کن که از اون پسراي هوسباز نيستم که تا با يه دختر خلوت مي کنن کارشو مي سازن. اگه بودم مي دونستم باهات چيکار کنم. يک هفته بهت فرصت ميدم رفتارتو با من عوض کني. اگه تو اين يک هفته اخلاقت همين باشه، قسم مي خورم مي فرستمت جايي که تا آخر عمرت آرزوي مردن کني.

همين جور که يقمو گرفته بود، تو چشماي سبز عصبيش نگاه کردم و گفتم:

- هرجا مي خواي، منو بفرست. ديگه به آخر خط رسيدم. ديگه نه از اين دنيا دلخوشي دارم، نه از آدمیي بي رحمش.

صورتش نزديک صورتم بود و نفس هاي گرمش که تند تند مي کشید، به صورتم مي خورد.

گفتم: دستتو بردار، مي خوام برم بخوام.

يقمو ول کرد و گفت: همين جا بخواب!

خوابيد رو بالشتش.

romangram.com | @romangram_com