#حصار_تنهایی_من_پارت_397
- من جلو مي شينم پيشي خانم!
درو باز کرد و نشست. فرحناز خودشو انداخت رو آراد. سرشو آورد بيرون و گفت:
- با اين حساب گربه وحشي! گمشو صندوق عقب!
مرينا و فرحناز بهم خنديدن. همون قسمتي که سرشو آورد بيرون وايسادم و گفتم:
- فرق بين انسان و حيوان ادب است؛ ميمون ِپيشرفته!
آراد که کنار پنجره نشسته بود، نگام کرد.
ماشين راه افتاد. فرحناز سرشو آورد بيرون و داد زد:
- خيلي بيشعوري گربه ی وحشي عقب افتاده!
آراد چه جوري مي خواد تا آخر عمرش با اين زندگي کنه؟! مطمئنم به چهل سال نمي کشه! حالا سوار چي بشم؟ يکي بوق زد. برگشتم. مونا بود:
- بيا سوار شو ناز خانم!
ماشين امير علي هم پشت ماشين مونا وايساده بود. سوار شدم و از باشگاه اومديم بيرون.
مونا: کجاي تهران مي شيني؟!
- تهراني نيستم ،بوشهريم.
romangram.com | @romangram_com