#حصار_تنهایی_من_پارت_396


- مختار هوسباز نيست.

يه قدم رفتم جلو، تو چشماش نگاه کردم و با يه لبخند از روي کنجکاوي گفتم:

- چيه؟ رو من غیرت پيدا کردي؟!

- ذهنتو اسير خيالات نکن! فکر کردي دختراي خوشگلو ول مي کنم به تو مي چسبم؟!

- پس چرا آزادم نمي ذاري؟ شايد من يکي رو دوست داشته باشم و دلم بخواد بهش ابراز علاقه کنم.

پوزخندي زد و گفت: مي خواي به اميرعلي ابراز علاقه کني؟! اون که عقيمه! تا آخر عمرت آرزوي مادر بودنو ميذاره رو دلت!

- از توی بي احساس که بهتره!

- خلايق هرچي لايق!

فرحناز: آراد پس چرا نمياي؟!

تو چشمام نگاه کرد و گفت: اومدم عزيزم!

رفت طرف فرحناز؛ دستشو انداخت دور کمرش و رفتن. اين کاراش يعني چي؟ يعني فرحنازو دوست داره؟ خدا خوب بلده در و تخته رو چه جوري با هم جور کنه!

پشت سرشون رفتم. فرحناز رفت پيش مونا و مرينا. آراد طبق معمول عقب ماشين شاسي بلندش نشست. به سمت ماشين مي رفتم که يهو فرحناز عين ميمون پريد جلوم و گفت: من پيش آراد جونم مي شينم!

با تعجب نگاش کردم؛ خوب بشين! خواستم در جلو رو باز کنم که مرينا هم بدتر از قورباغه اومد جلوم وايساد و گفت:

romangram.com | @romangram_com