#حصار_تنهایی_من_پارت_398


- جدي؟ خيلي سفيدي! فکر نمي کردم جنوبي باشي.

خنديدم و گفتم: عيبي نداره! همه همين فکرو مي کنن.

- قيافه جالبي داري. وقتي با آراد ديدمت، فکر کردم دوست دختر خارجيشي!

- يعني انقدر شبيه خارجيام؟!

بلند خنديد و گفت: شبيه کره ايا آره... ولي چشماي تو درشت تره.

ماشين مزداي امير علي کنارمون رانندگي مي کرد. به نيم رخش نگاه کردم. ياد حرف ليلا افتادم که گفت «اون نقاشيه قشنگه، نه؟» واقعا اميرعلي پسر قشنگيه. شايدم مهربونيش قشنگش کرده.

به مونا نگاه کردم و گفتم: مونا خانم؟ چرا امير علي ديگه ازدواج نکرد؟

خنديد و گفت: اول اينکه مونا خانم نه و مونا! دوم اينکه چند جا رفت خواستگاري به خاطر عقيم بودنش بهش زن نمي دن.

- يعني تنها زندگي مي کنه؟!

- آره هم تنهاست هم تنها زندگي مي کنه.





به اميرعلي نگاه کردم. راحت مي تونستم درکش کنم چون درد تنهاييمون مشترک بود. انگار فهميد نگاش مي کنم. بهم نگاه کرد و لبخند زد. منم با لبخند جوابشو دادم.

romangram.com | @romangram_com