#حصار_تنهایی_من_پارت_392
موبايل مختار زنگ خورد. رفت جاي خلوتي که حرف بزنه. چند دقيقه بعد، امير علي هم به جمعشون اضافه شد. وقتي به همه سلام کرد، اومد سمت من و گفت:
- سلام مريض خودم! چطوري؟!
- خوبم ممنون!
- امروز که بلايي سر خودت نياوردي؟!
- تا الان که سالمم!
- خوب خدا رو شکر!
آروم گفت: جعبه کمک هاي اوليه آوردم؛ گفتم شايد لازم بشه!
خنديدم و گفتم: ممنون از اين همه مراقبتتون!
چشمم افتاد به آراد که با اخم و تخم نگام مي کرد. لبخندمو جمع کردم. اميرعلي هم رفت پيششون نشست.
مرينا گفت: امروز نهار دعوت اميرعلي هستيم... مگه نه امير علي خان؟!
- من کي شماها رو دعوت کردم؟!
فرحناز خنديد و گفت: همين الان مرينا از طرف تو دعوتمون کرد ديگه! نه نگو! مگه پول دو تا پرس غذا چقدر مي شه؟!
اميرعلي: والا پول دو تا پرس غذای اينا چيزي نمي شه؛ مي ترسم پول پرساي تو زياد شه که به خودت رحم نمي کني!
romangram.com | @romangram_com