#حصار_تنهایی_من_پارت_393
همه خنديدن جز آراد.
فرحناز زد به بازوي امير علي. امير که کنار آراد نشسته بود گفت:
- ما پير مردا رو معاف کنيد که هزار تا کار و بدبختي داريم.
فرحناز با اعتراض گفت: چرا بابا؟ بيايد ديگه؟ خوش مي گذره.
يعني امير باباي فرحنازه؟! باورم نمي شه! امير قيافه مهربوني داره. نمي دونم دخترش به کي رفته که انقدر بد عنقه!
گفت: شرمنده دخترم. من و مهرداد خيلي کار داريم. بايد بريم.
بلند شد: مهرداد چرا نشستي؟ پاشو ديگه!
مهرداد: حالا اگه من نخوام بيام، اين مي خواد منو به زور ببره!
مهرداد به من نگاه کرد. انگار دلش هنوز با من بود. لبخندي زد: هرچند دلم اينجاست ولي چاره اي نيست، ميام!
امير خنديد و گفت: دلت پيش کي مونده؟! پيش اين اسب و قاطرا؟ خوب مي خواي يکيشو با خودمون مي بريم!
امير بلند خنديد و رفت. دخترا و امير علي هم پشت سرش رفتن. مهرداد اومد طرفم.
تو چشمام نگاه کرد و گفت: حيف تو که پيش آراد بموني. اگه پيش خودم بودي، مي دونستم چه جوري لاي پر قو بذارمت که آب تو دلت تکون نخوره!
با تعجب نگاش مي کردم. انگار توهم زده بود! انقدرا هم که اين مي گفت خوشگل نبودم! يعني اصلا خوشگل نبودم!
romangram.com | @romangram_com