#حصار_تنهایی_من_پارت_391
خنديد و گفت: خب اگه نمي خواي بفروشيش، مجاني بهم بده! منم خوشگل ترشو برات ميارم!
- خوشگلشو براي خودت نگه دار!
- آدم تند مزاجي هستي، اخلاقت خيلي تنده!
يکي ديگه از مردا هم اومد کنارشون نشست و گفت: خلوت کردين!
مرده گفت: خسته نباشي اميرِ پيرمرد!
- درمونده نباشي مهردادِ جوون!
بعد از اينکه خانم ها دست از سر اسباي نازنينشون برداشتن، به صرف خوردن تشريف آوردن سر ميز نشستن. فرحناز وقتي نشست، به من نگاه کرد و گفت:
- هوي گربه! چند تا از اون آب ميوه ها بيار!
مرده شور خودت و ادبتو ببرن! مختار زوتر از من چند تا آب ميوه گذاشت تو سيني و برد براشون.
فرحناز با تعجب گفت: ولي من با شما نبودم!
مختار: ولي شما به من نگاه کرديد!
مرينا بلند خنديد و گفت: فرحناز چشاش چپ شده!
فرحناز با عصبانيت زدش و گفت: زهرمار!
romangram.com | @romangram_com