#حصار_تنهایی_من_پارت_382
- چرا رنگت پريده...؟!
- مي ترسم.
- نترس تو رو که نمي خواد بزنه؟! قصد خوردنتم که نداره. مي خواين برين جايي.
آره اون دفعه هم که بردم جايي، خيلي بهم خوش گذشت!
بعد از اينکه لباسامو پوشيدم، تو حياط منتظر شدم. اول مختار با يه لبخند به لب اومد بيرون. خيلي ازش خوشم مياد، بهم لبخند هم مي زنه! صورتمو با اخم برگردوندم.
گفت: بيا سوار شو اخمو خانم!
آراد اومد بيرون. من و مختار جلو نشستيم، اون عقب نشست. يهو بينيم شروع کرد به آب اومدن. دستمال کاغذي که جلوم بود رو برداشتم و آب بينيمو گرفتم. بايد تا دير نشده ازش معذرت خواهي مي کردم. مي ترسم اين دفعه بخواد خودمو شکنجه بده. صد و هشتاد درجه چرخيدم و بهش نگاه کردم. خيلي جدي و آروم بود.
يواش گفتم: بايه معذرت خواهي حل مي شه؟!
بدون اينکه نگام کنه، گفت: چي حل مي شه؟!
دو تا دستمال کاغذي برداشتم آب بينيمو گرفتم. يواشتر که مختار نشنوه، گفتم:
- ببينيد؟ من واقعا شرمندم. نمي دونستم که تو حموميد.
سرمو انداختم پايين: وگرنه نمي اومدم تو.
بهش نگاه کردم: به خدا من از اون دختراي چشم چرون نيستم!
romangram.com | @romangram_com