#حصار_تنهایی_من_پارت_381
خنديد و گفت: صورتت شده عين گربه هايي که دزدي مي کننن، بعد قيافشونو معصوم مي کنن تا کسي کارشون نداشته باشه!
سيني رو گذاشتم تو دستش و گفتم: من اصلا پيشي تو! حالا مي بري؟!
قيافمو معصوم تر کردم: جبران مي کنم!
- مي دونم آخرش آقا منو جاي تو مي کشه!
سيني رو گرفت و رفت بالا.
داد زدم: قربون محبتت!
نشستم و يه نفس راحتي کشيدم. چند دقيقه بعد خاتون اومد پايين و گفت: آقا گفته دفعه بعد بي هوا بریي تو، مي اندازتت جلوي داگي! چيکار کرده بودي؟!
- هيچي!
خنديد و گفت: پاشو برو لباساتو بپوش. بايد بريد جايي.
صاف ايستادم و با ترس گفتم: کجا؟!
- نمي دونم؟
نکنه دوباره بخواد منو ببره شکنجه گاهش؟!
با ترس گفتم: خاتون؟ نگفت کجا مي خوايم بريم؟!
romangram.com | @romangram_com