#حصار_تنهایی_من_پارت_380
داد زدم: به تو چه؟ دلم مي خواد بيفتم!
سريع عين جت رفتم تو خونه. نفس نفس مي زدم. مش رجب از آشپزخونه اومد بيرون و گفت:
- چي شده؟ باز داگي دنبالت کرده؟!
خنديدم و گفتم: آره!
سرشو خاروند و گفت: ولي من صبح زود اونو بستم!
لبخند زدم و گفتم: شوخي کردم!
حالا چه جوري صبحونه حضرت والا رو ببرم؟! حتما مي کشتم، بعدش مي ده خاتون با گوشتام براش خورشت قيمه درست کنه! واي اگه بفرستتم تو انباري چي؟ با يه معذرت خواهي سر و تهشو هم ميارم! اگه قبول نکنه چي؟ بدبخت که مي گن، منم! دوباره به سمت عمارت دويدم، رفتم به آشپزخونه، ديدم خاتون داره صبحونه آرادو حاضر مي کنه.
گفتم: خاتون جوني؟!
با تعجب نگام کرد و گفت: باز چي کار کردي؟!
- هيچي!
- تو که راست مي گي؟! اين طرز صدا زدنت، يعني بازم دسته گل به آب دادي! حالا چي مي خواي؟ بازم دعوا کردين؟ من برم جات معذرت خواهي کنم؟!
- نه دعوا که نمک زندگيه! يه چيزي فراتر از دعواست! اوضاع اونقدر خيطه که با يه معذرت خواهي حل نمي شه! مي شه شما صبحونشو ببريد؟!
قيافه مو معصوم کردم: خواهش مي کنم!
romangram.com | @romangram_com