#حصار_تنهایی_من_پارت_370
لباساشو به طرفم پرت کرد: اينا رو بشور؛ اتو مي کني، مي ذاري رو تختم.
چيزي نگفتم و راه افتادم. داد زد: هوي! چيزي يادت نرفته بگي؟!
با عصبانيت گفتم: چشم خانم!
- آها! حالا شد! گمشو از جلو چشمم دور شو!
رفتم به آشپزخونه. لباساشو انداختم تو ماشين لباسشويي که تلفن زنگ خورد. تلفنو برداشتم:
- بله خانم؟
- ساعت نه برام مهون مياد. براي پذيرايي قهوه ترک و کمي ميوه حاضر کن.
- چشم خانم!
همين جور که صبحانه براي آراد حاضر مي کردم، با اشک هایي که مي ريختم، زير لب مي خوندم:
« من اگه کسي رو داشتم ديگه در به در نبودم/ با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم/ من اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمي کردم /توي اين حصار غربت با غمت سر نمي کردم ..نمي کردم.../عمريه شبزده بودم پشت گريه صدات کردم ...از پس آينه ی اشک تا هميشه نگات کردم»....
- چه سوزناک مي خوني!
با ترس برگشتم؛ امير علي بود. سريع اشکامو پاک کردم...
گفت: از پس آينه ی اشک، تا هميشه نگاه کي مي کردي؟!
romangram.com | @romangram_com