#حصار_تنهایی_من_پارت_369
داد زدم: ميمون خودتي! اگه يه بار ديگه موز بياري، تو سرت لهش مي کنم! فهميدی ميــــــــــــــــــمون؟!
***
پنج روز مرخصيم تموم شد و دوباره عقب گردام شروع شد! روز از نو روزي از نو!
در اتاقشو باز کردم. نگاش نکردم. کنار تختش وايسادم و صداش زدم:
- آقا...آقا!
آراد: يه چند روزي از دستت راحت بودم!
چيزي نگفتم و با پاي لنگون از اتاقش اومدم بيرون. به آشپزخونه رفتم؛ چايي رو دم کردم. بعد از اينکه صبحونمو خوردم، دوباره اون همه پله رو با پاي چلاقم رفتم بالا، وانو پر آب کردم. شيرو بستم و دستمو داخلش تکون دادم. عجب آبي! چه حالي مي کنه اين تو!
تختشو مرتب مي کردم که اومد تو. روسريمو کشيدم جلو و گفتم: سلام!
جوابمو نداد. يه راست رفت به حموم. ماشاا... هر روزم با ادب تر مي شه!
از تو حموم گفت: فقط شکلات صبحانه مي خورم.
بلند گفتم: چشم آقا!
داشتم سمت آشپزخونه مي رفتم که رويا خانم از پله ها اومد پايين. جلوم وايساد و با پوزخند گفت:
- پات خوب شد؟
romangram.com | @romangram_com