#حصار_تنهایی_من_پارت_368
خنديدم و گفتم: منو شرمنده محبتات کردي برادر!
قيافه جدي گرفت و گفت: اين چه حرفيه خواهر؟ من و شما اين حرف رو با هم نداريم.
به موزها اشاره کرد: بخور! بخور تا از دهن نيفتاده!
پوست يه موزو برام گرفت.
همين جور که مي خوردم، گفتم: يه سوال!
- يه سوالاي تو پدر منو درآورده! بپرس!
- وقتي من اومدم، تو اينجا نبودي.کجا زندگي مي کردي؟
- يه آپارتمان نقلي دارم که اونجا زندگي مي کنم. چون تنهام دلم مي گيره... بعضي وقتا ميام اينجا، يکي دو روز مي مونم و بعد مي رم.
- چرا؟
- چون اينجا خيلي گندست، آدم حس مي کنه تو پارک زندگي مي کنه! هم آدم با وجود شما حوصلش سر نمي ره!
- حالا چرا من؟
بلند شد و با خنده گفت: آخه تو جفت مني ميمون ماده!
دويد سمت در. بالشتمو سمتش پرت کردم .خورد به در.
romangram.com | @romangram_com