#حصار_تنهایی_من_پارت_367
سرمو آوردم بالا، ديدم با لبخند نگام مي کنه.
گفتم: نه!
- خب پس چرا سرتو پايين گرفتي؟!
شونمو انداختم بالا و گفتم: نمي دونم! عادت کردم!
- آها! فکر مي کردم بخاطر شرم دخترونت باشه!
با تعجب گفتم: چي؟! نه...شرم چيه؟!
چند دقيقه اي اميرعلي پيشم نشست و بعد رفت. يک ساعت بعد پرهام اومد. اونم با پلاستيکاي موز!
با حرص دستمو کوبيدم به پيشونيم و گفتم: بازم موز؟! به خدا ديگه قيافم شده عين موز! بابا من اگه موز نخوام کيو بايد ببينم؟!
با تعجب نگام کرد و گفت: حرص نخور خواهر آيناز! بخيه سرت باز مي شه ها؟!
کنارم نشست. گفتم: تو ميوه ديگه اي هم مي شناسي؟!
- مگه به غير از موز ميوه ديگه اي هم اختراع شده؟!
- چرا ميوه ديگه اي نمي خري؟!
- آخه مگه نشنيدي مي گن آنچه را براي خودت مي پسندي، براي ديگران هم بپسند؟ خوب منم موز پسنديدم!
romangram.com | @romangram_com