#حصار_تنهایی_من_پارت_371


لبخندي زدم و گفتم: هيچ کسَ!

رو به روم ايستاد و گفت: صداي قشنگي داري... هيچ وقت از گريه کردن خجالت نکش! خداوند به انسان اشک داده تا وقتي از چيزي ناراحته، اشکاشو بريزه و آروم بشه.

- از دلداريت ممنون!

- خواهش! ولي نيومدم دلداريت بدم. اومدم ببينم زانوت در چه حاله؟

- خب چرا زنگ نزدي و اين همه راه رو اومدي؟

لبخندي زد و گفت: يکي از مريضام همين نزديکاس. حالش خوب نبود، رفتم پيشش...گفتم به تو هم يه سري بزنم.

- ممنون لطف کرديد.

- هنوز دردم داري؟

- زياد نه... ولي برام مشکله خمش کنم.

- سعي کن کم کم خمش کني.

- آخه خم نمي شه.

با خنده گفت: بده پرهام با موزاش خمش کنه!

بلند خنديدم که آراد عين اجل اومد تو. اونم با اخم و عصبانيتي که تا حالا نديده بودم.

romangram.com | @romangram_com